تبليغاتX
سنگ صبور - تمام هستی ام بود و ندانست...

شبی غمگین،شبی بارانی و سرد

مرا در غربت فردارها کرد

دلم در حسرت دیدار او ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من می گفت تنهایی غریب است

ببین با غربتش با من چه ها کرد

تمام هستی ام بود و ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

واوهرگز شکستم را نفهمید

اگرچه تا ته دنیا صداکرد.....

+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه چهارم خرداد 1388 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia