تبليغاتX
سنگ صبور








چه كسي خواهد ديد مردنم را بي تو

گاه مي انديشم خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد

آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي

روي خندان تو را كاشكي ميديدم

شانه بالا زدنت را بي قيد

و تكان دادن سر

كه مهم نيست زياد و تكان دادن سر

چه كسي باور كرد جنگل جان مرا آتش عشق تو خاكستر كرد

مي تواني تو به من زندگاني بخشي

يا بگيري از من آنچه را مي بخشي



+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 9:6 بعد از ظهر |


بارون كه ميباره تورو ياد من مياره،منتظر ميشينم تا تو برگردي دوباره

هميشه توي خونه جاي تو خالي مي مونه تو ديگه بر نميگردي دل من تنها مي مونه

اگه باز بارون بباره رو كوير خحشك و تشنم من بازم از تو مي خونم كه تويي بارون عشقم

اگه بياروني نباره من ميبارم،من مي بارم

بارون چشامئ ميباره تو شباي بي ستارم

يادته بهم مي گفتي كه تو دام تو اسيرم اگه روزي تو نباشي از غم دوريت مي ميرم.

يادته بهم مي گفتي كه باهام بمون هميشه

بذر عشقت توي سينم باز دوباره كرده ريشه


+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 8:32 بعد از ظهر |
ليلي نام ديگر آزاديست


دنيا كه شروع  شد،زنجيري نداشت.خدا دنيايي بي زنجير آفريد.
آدم بود كه زنجير را ساخت،شيطان كمكش كرد.
دل زنجير شد،عشق زنجير شد،دنيا پر از زنجير شد و آدم ها همه ديوانه زنجيري...
خدا دنيا را بي زنجير مي خواست.نام دنياي بي زنجير اما بهشت است.
امتحان آدم همين جا بود،دست هاي شيطان از زنجير پر بود.
خدا گقت:زنجيرت را پاره كن،شايد نام زنجير تو عشق است.
يك نفر زنجير را پاره كرد،نامش را ذمجنون گذاشتند.مجنون اما نه ديوانه بود و نه زنجيري.
اين نام را شيطان بر او گذاشت.شيطان آدم را در زنجير مي خواست.
ليلي مجنون را بي زنجير مي خواست.ليلي مي دانست خده چه مي خواهد.ليلاي كمك كرد تا مجنون زنجيرش را پاره كند.
ليلي زنجيري نبود،ليلي نمي خواست زنجيري باشد.
ليلي ماند...ليلي نام ديگر آزاديست
+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:54 بعد از ظهر |
چنان دل كندم از دنيا كه شكلم شكل تنهايست
ببيم مرگ مرا در خويش كه مرگ من تماشايست
مرا در اوج مي خواهي تماشا كن ،تماشا كن
دروغين بودم از ديروز مرا امروز حاشا كن
در اين دنيا كه حتي ابر نمي گريد به حال ما
همه از من گريزانند تو هم بگذر از اين تنها
فقط اسمي به جا مانده از آنچه بودم و هستم
دلم چون دفترم ئخالي قلم خشكيده در دستم
گره افتاده در كارم به خود كرده گرفتارم
به جز در خود فرو رفتن چه راهي پيش رو دارم
رفيقان يك به يك رفتند مرا در خود رها كردند
همه خود درد من بودند گمام ئكردم كه همدردند
شگفتا از عزيزاني كه هم آواز من ب.دند
به سوي اوج ويراني پل پرواز من بودند
+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:41 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:35 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:32 بعد از ظهر |
چقدر سخته تو چشاي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه كرد زل بزني و به جاي اينكه لبريز از كينه و نفرت شي حس كني كنوزم دوسش دااري.
چقدر سخته دلت بخواد سرتو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بارز زير آوار غرورش همه وجودت له شده.
چقدر سخته تو خيالت ساعت ها باهاش حرف بزني ولي وقتي ديديش هيچ چي جز سلام نتوني بگي.
چقدر سخته وقتي پشتت بهشه  دونه هاي اشك گونه هاتو خيس كنه ولي مجبور باشي بخندي تا نفهمه هن.زم دوسش داري.
چقدر سخته گل آرزوهاتو تو باغ ديگه اي ببيني وهزار بار تو خودت بشكني اون وقت آروم زير لب بگي گل من باغچه نو مبارك...



واقعا سخته


+ نوشته شده توسط مرضيه در دوشنبه دهم تیر 1387 و ساعت 7:29 بعد از ظهر |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia