تبليغاتX
سنگ صبور


و کسی گفت بهار است...

    ومن با شبنم روی یک برگ گل نوشتم:

ای کاش این بهاری که می گویند...

       بی خبر می آمد..

شاید آنوقت

زشوقش همه

گل می دادیم

+ نوشته شده توسط مرضيه در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 12:13 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط مرضيه در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |



عاشق نبودی تو

من عاشقت بودم

در قبله گاه عشق بودی تو معبودم

آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو

هرگز نیاسودم

من با نفسهایم نام تو را خواندم

کاش ای هوس بازم با تو نمی ماندم

روزی که میگفتی من با تو میمانم

روزی که میدانستی من بی تو میمیرم

روزی که با عشقت بستی به زنجیرم

بازنده من بودم

این بود تقدیرم

خوش باور بودم من پیش نگاه تو

هردو زچشمانت خواندم کلامی نو

عشق تو چون برگی در دست طوفان بود

دل کندن و رفتن پیش تو آسان بود

روزی به من گفتی دیگر نمی مانم

گفتم که می میرم

گفتی که میدانم

باور نمی کردم هگز جدایی را

آن آمدن با عشق

این بی وفایی را...

+ نوشته شده توسط مرضيه در جمعه هفدهم اسفند 1386 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |


من و این سکوت دلگیر عمریه با هم رفیقیم

هردومون عروسکای بازی یه نارفیقیم

توی این سیاهی خسته و خاموش هم دردیم

تا به روشنی می افتیم باز دوباره بر میگردیم

راهمون اگر یکی نیست اما دردامون یه جوره

خیلی تنهام ولی اشکام واسه من


سنگ صبوره
+ نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:44 بعد از ظهر |
یادگاری تنها دادگاهیست که فراموش را محکوم می کند
+ نوشته شده توسط مرضيه در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 و ساعت 10:22 بعد از ظهر |


Home | E-mail | Archive | Contact | Google

Powered by : BLOGFA - Designer : apolo-web » Reza Farzadnia